Wednesday, November 02, 2005

"به دنبال فلک "از وبلاگ یک وجب خاک اینترنت

روزی بود روزگاری. مردی هم بود از آن بدبختها و فلك زده های روزگار. به هر دری زده بود فايده ای نكرده بود. روزی با خودش گفت: اينجوری كه نمی شود دست روی دست بگذارم و بنشينم. بايد بروم فلك را پيدا كنم و از او بپرسم سرنوشت من چيست، برای خودم چاره ای بينديشم.پا شد و راه افتاد. رفت و رفت تا رسيد به يك گرگ. گرگ جلوش را گرفت و گفت: آدميزاد، كجا مي روی؟ مرد گفت: می روم فلك را پيدا كنم.
گرگ گفت: ترا خدا، اگر پيدايش كردی به او بگو «گرگ سلام رساند و گفت هميشه سرم درد مي كند. دوايش چيست؟» مرد گفت: باشد. و راه افتاد.باز رفت و رفت تا رسيد به شهری كه پادشاه آنجا در جنگ شكست خورده بود و داشت فرار می كرد. پادشاه تا چشمش افتاد به مرد گفت: آهای مرد، كجا می روی؟ مرد گفت: قربان، می روم فلك را پيدا كنم و سرنوشتم را عوض كنم.
پادشاه گفت: حالا كه تو اين راه را مي روی از قول من هم بگو برای چه من در تمام جنگها شكست می خورم، تا حال يك دفعه هم دشمنم را شكست نداده ام؟مرد راه افتاد و رفت. كمی كه رفت رسيد به كنار دريا. ديد كه نه كشتی ای هست و نه راهی. حيران و سرگردان مانده بود كه چكار بكند و چكار نكند كه ناگهان ماهی گنده ای سرش را از آب درآورد و گفت: كجا مي روی، آدميزاد؟ مرد گفت: كارم زار شده، می روم فلك را پيدا كنم. اما مثل اين كه ديگر نمی توانم جلوتر بروم، قايق ندارم. ماهی گنده گفت: من ترا می برم به آن طرف به شرط آنكه وقتی فلك را پيدا كردی از او بپرسی كه چرا هميشه دماغ من مي خارد؟مرد قبول كرد.
ماهی گنده او را كول كرد و برد به آن طرف دريا. مرد به راه افتاد. آخر سر رسيد به جايی، ديد مردی پاچه های شلوارش را بالا زده و بيلی روی كولش گذاشته و دارد باغش را آب می دهد. توی باغ هزارها كرت بود،‌ بزرگ و كوچك. خاك خيلی از كرتها از بي آبی ترك برداشته بود. اما يك چند تايی هم بود كه آب توي آنها لب پر می زد و باغبان باز آب را توی آنها ول می كرد. باغبان تا چشمش به مرد افتاد پرسيد: كجا می روی؟مرد گفت: می روم فلك را پيدا كنم.باغبان گفت: چه مي خواهي به او بگويي؟مرد گفت: اگر پيدايش كردم می دانم به او چه بگويم. هزار تا فحش می دهم.باغبان گفت: حرفت را بزن. فلك منم.
مرد گفت: اول بگو ببينم اين كرتها چيست؟باغبان گفت: اينها مال آدمهای روی زمين است.مرد پرسيد: مال من كو؟باغبان كرت كوچك و تشنه ای را نشان داد كه از شدت عطش ترك برداشته بود. مرد با خشم زياد بيل را از دوش فلك قاپيد و سر آب را برگرداند به كرت خودش. حسابي كه سيراب شد گفت: خوب، اينش درست شد. حالا بگو ببينم چرا دماغ آن ماهی گنده هميشه مي خارد؟فلك گفت: توي دماغ او يك تكه لعل گير كرده مانده.
اگر با مشت روی سرش بزنيد، لعل می افتد و حال ماهی جا مي آيد.مرد گفت: پادشاه فلان شهر چرا هميشه شكست می خورد و تا حال اصلاً دشمن را شكست نداده؟فلك جواب داد: آن پادشاه زن است، خود را به شكل مردها درآورده. اگر نمی خواهد شكست بخورد بايد شوهر كند.مرد گفت: خيلی خوب. آن گرگی كه هميشه سرش درد مي كند دوايش چيست؟فلك جواب داد: اگر مغز سر آدم احمقی را بخورد، سرش ديگر درد نمي گيرد.مرد شاد و خندان از فلك جدا شد و برگشت كنار دريا. ماهی گنده منتظرش بود. تا مرد را ديد پرسيد: پيدايش كردي؟ مرد گفت: آره. اول مرا ببر آن طرف دريا بعد من بگويم. ماهي گنده مرد را برد آن طرف دريا.
مرد گفت: توی دماغت يك لعل گير كرده و مانده. بايد يكی با مشت توي سرت بزند تا لعل بيفتد و خلاص بشوی.ماهي گنده گفت: بيا تو خودت بزن، لعل را هم بردار. مرد گفت: من ديگر به اين چيزها احتياج ندارم. كرت خودم را پر آب كرده ام. هر چه ماهي گنده ي بيچاره التماس كرد به خرج مرد نرفت. پادشاه چشم به راهش بود. مرد كه پيشش رسيد و قضيه را تعريف كرد، به او گفت: حالا كه تو راز مرا دانستي، بيا و بدون اين كه كسي بفهمد مرا بگير و بنشين به جای من پادشاهي كن.
مرد قبول نكرد. گفت: نه. من پادشاهي را می خواهم چكار؟ كرت خودم را پر آب كرده ام. هر قدر دختر خواهش و التماس كرد مرد قبول نكرد. آمد و آمد تا رسيد پيش گرگ. گرگ گفت: آدميزاد انگار سرحالی! پيدايش كردی؟مرد گفت: آره. دواي سردرد تو مغز سر يك آدم احمق است.
گرگ گفت: خوب. سر راه چه اتفاقي برايت افتاد؟مرد از سير تا پياز سرگذشتش را برای گرگ تعريف كرد كه چطور لعل ماهي گنده و پادشاهي را قبول نكرده است، چون كرت خودش را پر آب كرده و ديگر احتياجی به آن چيزها ندارد. گرگ ناگهان پريد و گردن مرد را به دندان گرفت و مغز سرش را در آورد و گفت: از تو احمقتر كجا می توانم گير بياورم؟از سری داستانهای صمد بهرنگی

Wednesday, October 26, 2005

آرمان

Monday, October 24, 2005

من سفر می کنم پس هستم

تکرار دیروز در امروز و امروز در فردا ، آفتی که به اون گرفتاریم و رهایی از اون نیاز به حرکت داره ، و سفر بهانه ایه برای حرکت
روز مرگی ، اسارت در سکونه و سکون نتیجه ترس از حرکت . و ای کاش این حرکت ( سفر) با سیر همراه باشه

Friday, October 21, 2005

حضور

جاده



جاده در انتظار

Wednesday, October 19, 2005

پایان سفر

سفر دمشق هم به پایان رسید و تنها چیزی که از این سفربرام موند خاطرات و تجربیات سفره که سعی می کنم در روزهای آینده روزنوشته های سفر همراه با عکسها رو در این صفحه قرار بدم .

Saturday, October 08, 2005

مقبره دکتر علی شریعتی


خدایا چگونه زیستن را تو به من بیاموز ، چگونه مردن را خود خواهم آموخت
دکتر علی شریعتی

Wednesday, October 05, 2005



photo by : jalal



photo by : jalal